روز شمار حصر:

حصر انسانیت و صداقت

 

مینا باقی

به هوای تماس بابا همیشه گوش به زنگ بودیم.شاید از زندان زنگ میزد. صبح صدای تلفن در خانه پیچید. مامان خواست با گرمی احوال بابا را بپرسد ولی رنگش پرید. عماد.. عمادجان.. صدایش شکل فریاد گرفته بود بلند تکرار میکرد عماد جان.. چی شده.. با من حرف بزن..تلفن قطع شد.. مات و مبهوت به مامان زل زده بودیم.. نفسمان بالا نمیامد.. مامان به آقای نیکبخت(وکیل) زنگ زد، میلرزید، تعریف کرد که صدای بابا را با سختی شنیده و ناگهان گویی بابا از حال رفته! به سرعت خود را به زندان رساندیم. میگفتند همه چیز خوب است و اتفاقی نیفتاده ولی در توانشان نبود پنهان کردن دروغ و وحشتشان. در دل به خدا التماس می کردیم یکبار دیگر صدای بابا را بشنویم.بعد از ساعتی درب زندان باز شد.

ماشین جلوی آمبولانس و ۲تا از پشت با سرعتی باور نکردنی از کنار ما گذشتند. با سرعت آنها را دنبال کردیم ولی آنقدر سریع رفتند که امیدی به پیدا کردنشان نبود. ساعتها تمام بیمارستانهای شهر را گشتیم. ثانیه ها نفس نفس میزدند و جز خدا هیچ پناهی نبود. مامان و برادرم(آقای قوچانی) موفق به آرام کردن ما نمیشدند گرچه حال خودشان از ما بدتر بود. حاضر بودیم به هر ریسمانی چنگ بزنیم که فقط و فقط یک خبر از بابا به دست آوریم. شب بود که برگشتیم به خانه. ولی تاب ماندن نبود. برادر با برق امیدی در نگاهش گفت: برویم پیش آقای کروبی

درب دفتر آقای کروبی باز شد و با روی گشاده و مهربانی ای که هنوز در اوج آن لرزه ها یادش آرامم می کند به استقبال ما آمد.. تمام تلاشش را کرد که به ما دلداری دهد. قسم خورد امشب ما را بی خبر از بابا نمیگذارد..مراسم مهمی دعوت بود.ما در دفتر ماندیم و برادر را همراه خود برد.او نقل می کرد که آقای کروبی لحظه ای حتی در اوج مراسم ما را از یاد نبرد و مدام پیگیری میکرد و فشار و تنش شدیدی را تحمل میکرد تا مبادا بی خبری از بابا با همسر و سه دختر بی تاب و چشم انتظار روبرو شود.بابا را نیمه های شب یافتند!در بیمارستان قمر بنی هاشم که برای وزارت اطلاعات بود!شرایط جسمی وخیمی داشت.بماند که دلایلش داستانها دارد که حتی بیانش از توانم خارج است.روزی در تاریخ داستانها از ستم های روا رفته بر مردم نقل خواهد شد که شاید ما هم گوشه ای از آن باشیم.از آقای کروبی خاطرات بسیار دارم و نقل شرافت و مردانگی اش کم نیست.امروز که عکس وی بر تخت بیمارستان دست به دست می شد و حال،خبر اعتصاب غذای خشک..آتشی در جانم شعله می کشد.حصر او حصر انسانیت و صداقت و صفا و سادگی بود..آه که روزی بی هیچ آزرمی، دژ تقوا و آزادگی، آیت الله منتظری را شیخ ساده لوح نامیدند و امروز شیخ مهدی کروبی را بی بصیرت...

 


عمادالدین باقی
سیدمصطفی تاجزاده
نرگس محمدی