روز شمار حصر:

افتضاح نامه ترکمانچین

سید ابراهیم نبوی

 

 

 

 

دیباچه

raport__turkamanchin.jpg

 

الحمدالله الوافی الکافی بعد از انعقاد عهدنامه مباركه ماضی ومبادلات و معاملات دوستانه دولتين عليتين و ظهور آداب كمال مهرباني و يك جهتي حضرتين، همین طوری ما را خوش آمده است، حال دیگری مبسوط نثار این اخوان و اخوات چشم بادامی خودمان بنماییم و مراتب خدمتگزاری بی حساب به جا بیاوریم به سبب حمایت این دولت علیه از ما، در مقابل آن ینگه دنیای بی حیا. باشد که مورد قبول و مرحمت واقع بشود و برسد ان شاالله به قبرمبارک ابوی مان این همه آبادانی که بر مملکت پاشیدیم.

متن عهدنامه

 

چون اعليحضرت قضاقدرت، پادشاه اعظم والاجاه، امپراطور اكرم شوكت دستگاه، مالك بالاستحقاق كل ممالك، نماینده حضرت باری بر زمین،  دائما درحال طاعت و عبادت هستند و امور دنیوی را کمپلت علی السویه می دانند، لذا بنابر این قرار و مدار میمون و مبارک، ریششان به قیچی شما. ببرید و بدوزید و بیارایید که با این چشم باریک خوب می برید و می دوزید و می آرایید... تبارک الله!

یک: کلهم مبالغ عایدی از فروش این مایع سیاه بد بوی بوگندو بماند به موجب این قرار پیش خودتان، هرگلی زدید به سر عروس خودتان زدید. و جسارت نباشد در مقابل این تحفه ناقابل بی ارزش پر زحمت بیست و پنج میلیارد دلاری، مقرر بفرمایید به تجار و کسبه و مال خرهای ما" ال اسی" مرحمت کنند این دولت خانه های پولی شما به رسم رفاقت میان دول... الحمدالله!

دو: به سبب لطف عالی و متعالی نگهداری و ضبط این مبلغ هنگفت که اگر در ملک ما بود، آب و نان یک سال رعیت ما را تامین می نمود و حالا که نیست و در دست شما، موجب زحمت و خسران دو دنیاست بر گردن ما و ما را خلاص کرده از مصیبت نقل و انتقال، هر کار که طبع و دل وعقل تان می خواهد بکنید با آن ... اجرکم عندالله و یرزقون البیت آقا فراموش نشود...ای والله!

سه :  نعوذبالله ، روی دولتمان به دیوار،دور از ملک وجان و تاج و تخت تان اگر از بابت بازی با این سرمایه ملی ملک و مملکت ما، ضرری اعم از مالی و جانی و ناموسی متوجه بلاد و اطراف و اکناف مبارکتان شد و حتی اگر به بادفنا رفت این بیت المال سراسر عذاب ما، جای سوخته سبز باشد، ان شاء الله! بفرمایید جبران مافات می کنیم ... هر چه به باد فنا رفت از بالا و پایین قیمت ارز گرفته تا نوسانات بازار بورس ... نوش جان ... فدای سر ... بشود گوشت به تنتان ... عوضش رامی دهیم... صدق الله!

چهار: چون به حول وقوه الهی دوام و قوام ملک و مملکت تا ابد الدهر پا برجا و استوار است انشاءالله به همت و حمایت شما، لذا رعیت بی مقدار را هم جانی اگر بماند به سبب دستبوسی موجب انبساط خاطر است. فلذا مرقوم بفرمایید از بابت صادرات اقلام مصروفه ودور ریختنی خیال ارباب تولید و توزیع و فروشتان تخت باشد ... همه را خریداریم دوبرابر ... بفرستید بیاید... سبحان الله!

پنج: مخلص کلام، ملک و مملکت و ناموس و شرف ما در طبق اخلاص باشد در خدمت تان، عینهو خیال کنید منزل خودتان است. به هر شکل مفروضه و مطروحه و منقوله بریزید و بپاشید و بشاشید...والسلام و علیکم و رحمه الله و برکاته

اين عهدنامه تجاری كه در دو نسخه به يك مضمون ترتيب يافته است و به دستخط وكلاي مختار جانبين رسيده به مهر ايشان ممهور و مابين ايشان مبادله شده است . تحريراً در قريه شانگهای، به تاريخ شانزدهم شهرخرداد سنه يك هزار و سیصد و نود و یک (2012م.) ... مبارک است انشاالله!

باید زیبا باشیم

raport_hatami.jpg

 

لیلا حاتمی یکی ازاعضای هیأت داوران مسابقۀ جشنوارۀ فیلم مراکش بود،( جایگزین اصغر فرهادی شد) که یازدهمین دورۀ این جشنواره از ۲ تا ۱۱ دسامبر (۱۰ تا ۱۹ آذر) برگزار شد وریاست هیأت داوران ۹ نفرۀ این جشنواره بر عهدۀ امیر کوستاریکا (کارگردان بوسنیایی ، برندۀ دو نخل طلای کن) بود. در مراسم اختتامیه این جشواره هم مثل هر مراسم دیگری که تا به حال شرکت کرده، به نظر من گل سر سبد آن شب بود. هم با آن رفتارسنجیده و با وقار و متانت اش ، هم با چهره و لباس زیبا و مناسب اش.

یکی دو هفته پیش هم مهمان ویژه شب اختتامیه جشنواره فیلم کن بود و اتفاقا یکی از مهمترین جایزه های این جشنواره را هم او به “متئو گارونه” کارگردان فیلم «واقعیت» اهدا کرد. بعد هم از طرف یکی از معتبرترین مراکز مد و لباس دنیا(مرکز ورلدفشن ترندز)، به عنوان یکی از ده زن خوش لباس آن شب انتخاب شد. لباس های لیلا حاتمی با طراحی یک طراح ایرانی به اسم "شیباامیرسرداری" در خیاط خانه" لیلا لطیفی" در ایران تولید شده وزیورآلاتش را هم "مریم مظفریان" طراحی کرده و ساخته است.

روی چهره و لباسش تاکید می کنم، برای اینکه لیلا بازیگر سینماست. نماینده یک جامعه است که این روزها خبرش در تمام رسانه ها پخش می شود، با غرض و مرض هم پخش می شود. سیاست، انصاف وعدالت ندارد که بخواهد چهره مردم یک کشور را از دولتش جدا کند. وقتی می خواهد ذهن مردم را علیه دولتی آماده کند، پایش را روی هر چیزی می گذارد. اما جلوی دیده شدن بازیگر سینما را در یک مراسم این طوری نمی تواند بگیرد. مردم دنیا بااشتیاق می نشینند و به این چهره ها نگاه می کنند. یک بازیگر، خیلی بیشتر از یک سیاستمدار می تواند در ذهن مخاطبش اثر بگذارد. 

لیلا حاتمی یک تصویرزیبا را کنار نام مردم و کشورش در ذهن خیلی ها ساخت. تصویری که به این زودی ها پاک نمی شود.

ممل آمریکایی با طوفان همراه شد

raport__shapourgharib.jpg

شاپور قریب کارگردان برخی از بهترین فیلم های ایرانی، روزشانزدهم خرداد، در خانه اش، از این دنیا رفت. مثل شخصیت فیلمش" ممل آمریکایی" با بازی " بهروز وثوقی" نبود که به هر دری بزند تا از این مملکت برود. ماند و در " سایه های غم" ، "بگذار زندگی کنم" را ساخت و " روزگار جوانی "ش را طی کرد  و در هشتاد سال تنهایی و فراموشی به دیدار" خدای آسمون ها " رفت. "خدای آسمون ها" هم اسم ترانه ای بودکه سال ها پیش " طوفان عطایی" را در ایران به شهرت رساند و با گروه ناصرچشم آذر همراهش کرد و سرطان ، نام دردی بود که جانش را در غربت گرفت.

فیلم تبلیغاتی ممل آمریکایی را از اینجا ببینید

یکی از سریال هایی را که شاپور قریب برای تلویزیون ساخته بود(روزگار جوانی) ، اصغر فرهادی نوشته بود . برای همین اصغر فرهادی در روزهای آخر به دیدارش رفت تا از او تشکر کند. هنرمندان و خواننده های لوس آنجلسی هم برای کمک به طوفان یک کنسرت گروهی گذاشتند و دعوتش کردند و برایش ترانه خواندند. همه ی هنرمندها و خواننده ها و نویسنده ها و ... در یک مملکت بی در و پیکر، بالاخره یک جا به هم می رسند و هر تفاوتی با هم داشته باشند به هم شبیه می شوند. در تنهایی و فراموشی و مرگ.

raport_toofan.jpg

موسیقی خدای آسمونهای طوفان را از اینجا ببینید

یک فیلم در چهار نما

raport__filmnameh.jpg

یک: داخلی - شب - اتاق

یک نفر وارد می شود. مردی پنجاه وچند ساله. با موهای کوتاه و ته ریش. پرده اتاق را می کشد و پشت میز می نشیند. چراغ روی میز را روشن می کند و یک کاغذسفید می گذارد روی میز. مدتی نگاهش می کند. با دو دست صورتش را می پوشاند. دستانش را که بر می دارد، چشمهایش خیس شده... گریه کرده. به قاب عکس روی میز نگاه می کند. قلم را بر می دارد. می نویسد...

" بسم الله الرحمن الرحیم

به صادق لاریجانی، رئیس قوه قضاییه

فرض کنیم جناح حاکم بتواند در عصر اینترنت و ماهواره و تلفن همراه وهم زمان با بهار عربی دهان منتقدان استبداد دینی و مخالفان «احیای مناسبات شاهنشاهی به نام اسلام» را ببندد و آزادی مطبوعات و نیز اطلاع رسانی آزاد، احزاب آزاد، تجمعات آزاد و انتخابات آزاد را برای مدتی به محاق برد، در آن صورت آیا شاهد گرانی و تورم لجام گسیخته، بیکاری روزافزون، فساد مالی- اقتصادی رو به رشد، تضعیف پایه های تولید و پول ملی و چینی شدن اقتصاد کشور آن هم در دوره درآمدهای طلایی نفت نخواهیم بود؟ آیا بزه ها و نابه هنجاری های اجتماعی، فرار سرمایه ها، مهاجرت نخبگان و مهم تراز همه سست شدن پایه های ایمان و اعتقاد و اخلاق جامعه پایان خواهد یافت یا مهارخواهد شد؟!...

مصطفی تاج زاده"

کاغذ را تا می کند. دوباره به قاب عکس نگاه می کند. بلند می شود. می رود طرف پنجره. پرده را کنار می زند. چراغ روشن شهر پیداست. به شهر و آدم هایش نگاه می کند. تصویر سیاه می شود.

دو: داخلی، وقتی میان شب و روز، زندان

در نرده ای کنار می رود. صدایش همه جا را پرمی کند. دو سرباز که زیربغل پسر جوانی را گرفته اند وارد می شوند. پاهایش روی زمین کشیده می شود. انگار ازحال رفته باشد. در نرده ای دیگری باز می شود. تکیه اش می دهندبه دیوار. از اتاق خارج می شوند. یک نفر روی تخت دراز کشیده. خودش را می رساند به جوان

-      چه خبر از حسین ؟ چیکارش کردن؟

یکی دو نفردیگر هم از گوشه ی اتاق خودشان را به آنها می رسانند. صورتشان بادکرده. مثل کسی که کتک خورده باشد. یک لیوان آب می دهند دست جوان. گریه می کند.

-      بردنش بیمارستان . از امروز دیگه آب هم نمی خوره

صدای ناله ی کسی می آید. به هم نگاه می کنند. یکی می رود طرف تخت. پتو را کنار می زند. یک کاغذ سفید را از زیر تشک بیرون می کشد. یکی هم از زیر میله ی تخت خودکاری بیرون می کشد. حواسشان به راهرو است. یکی شروع می کند به نوشتن...

"ریاست محترم بند ۳۵۰ جناب آقای اعلایی

همان طور که می دانید، آقای حسین رونقی ملکی که در بند ۳۵۰ دوران محکومیت خودرا سپری می کند، دچار بیماری شدید کلیوی است که در دوران حبس به آن دچار شده است ...عدم رسیدگی موجب ایجاد خطرات جانی برای وی شده و نگرانی فراوانی در بین همبندیان ایشان ایجاد کرده است... بدیهی است تبعات عدم رسیدگی به این امر بر عهده ی مسوولان ذیربط خواهد بود.

هر چهار نفر زیرچیزی که نوشته اند را امضا می کند. یکی کاغذ را تا می کند. از لای نرده ها دستش رابیرون می برد. دست دیگر نامه را می گیرد. تصویر سیاه می شود.

سه: خارجی - خیابان- روز

باد شدیدی می آید. زنی با کت و دامن و موهای کوتاه، دارد به زحمت کاغذ هایی را از روی زمین بر می دارد. خودش را به درد شیشه ای یک ساختمان می رساند. تلفنش زنگ می زند. به گوشی نگاه می کند. نفس عمیقی می کشد و تلفن را جواب می دهد

-     سلام خانم عبادی ...

به ساعتش نگاه میکند. نگران است. انگار سوالی پرسیده باشند، یکی از کاغذ ها را می گذارد روی میز

-       "وضعیت حقوق بشر در ایران هر روز بدتر می‌شود، ما شاهد مرگ مشکوک زندانیان و بدرفتاری با آنها در زندان‌های سراسر ایران و بویژه در زندان‌های اوین و رجایی شهر هستیم. خطر مرگ بسیاری از زندانیان عقیدتی را تهدید می کند. برای نمونه نرگس محمدی، محمد صدیق کبودوند و حسین رونقی ملکی به شدت بیمار هستند"...

تلفن را قطع می کند. کاغذهایش را مرتب می کند. از در شیشه ای بیرون می رود. باد شدیدی می آید. تصویر سیاه می شود.

چهار: داخلی، وقتی میان شب و روز، اتاق

دست مرد کنترل تلویزیون را از روی میز بر می دارد. تلویزیون را روشن می کند. همین طور که به کاغذهای روی میزش نگاه می کند، کانال ها را عوض می کند. روی یک تصویر می ماند. چند گرگ وحشی به گله ی گوسفند ها حمله کرده اند ... صدای خنده اش بلند می شود و کاغذ ها راپاره می کند. گرگ ها هر کدامشان چند گوسفند را جدا جدا می درند. صدای خنده اش بلندتر می شود. ناگهان گوسفند ها دور هم جمع می شوند. چشم هایش را ریز می کند و سرش رامی کشد جلو. گوسفندها دور گرگ ها حلقه زده اند. گرگ ها به هم نزدیک می شوند. گوسفند ها هم همین طور. گرگ ها بین حلقه ی ای که مدام کوچک تر می شود گیر می افتند . کانال را عوض می کند. همین تصویر را نشان می دهد. گوسفند ها به گرگ ها نزدیک تر شده اند. دوباره کانال را عوض می کند . تصویر عوض نمی شود . عصبانی می شود. فریاد می کشد. گوسفندها به گرگ ها می رسند. آن قدر به هم نزدیک می شوند که اثری از گرگ ها نمی ماند. کنترل را پرت می کند طرف تلویزیون ... تصویر سفید می شود.

هنوز به سن قانونی نرسیدیم

 

آقا! ما نرسیدیم درباره این داستانی که خبرگزاری فارس هفته گذشته راه انداخت و یک هیزم خشک مغز اساسی دیگر به زیر این آتش الکی روشن انداخت، بنویسیم. یعنی چنان بنویسیم که به دل مان بچسبد. خبرش این بود که "جمعی از نویسندگان و مولفان نشر «راه نیکان» در اقدامی حق‌التالیف آثار خود را به کسی که حکم شاهین نجفی مرتد را به اجرا در آورد، تقدیم می‌کنند." حالا جدا از اینکه از آن چهل نفری که به اسم نویسنده اطلاعیه را امضا کرده اند ما اصلا اسم شان را هم نشنیده بودیم، ولی بعد از یک بار خواندن رفتیم و پایگاه اینترنتی " راه نیکان"( البته با آن یکی ظاهرا تفاوت دارد) را دیدیم. در معرفی نشر راه نیکان خودشان نوشته اند: " سوته دلانی را که از خود فروخته های مشوش بودند، محبت قرآن و عترت، به هم رساند. "

اسامی برخی کتابهای این انتشارات هم چنین است: " رهبران ضلالت"، " دریچه نامرئی به عالم غیب"، " چرا از بهائیت برگشتم؟"، " حسن بصری پیر پیران اهل نفاق"، " خرقه مستوجب آتش"، " آسیب شناسی عرفان"، " شفاخانه امامان"، داروخانه امامان"، " نردبان عالم بالا"، " درمان غم ها" و " داروخانه خدا" این ناشر از همه نویسندگان دعوت کرده هر نوشته ای علیه فرقه های مختلف اسلامی دارند برای انتشار به آنها بدهند.

آدم احساس می کند که این برادران و خواهران، دقیقا قصد دارند به ایتالیای قرن سیزدهم برگردند و هر چه درویش و صوفی و اولیاء الله که عطار ذکر آنها را کرده وسط میدان پاستور تهران بیاندازند توی آتش و همه شان را با هیزم کتاب شان بسوزانند. البته که دیوانه هایی که به حسن بصری می گویند منافق، حتما شاهین نجفی را زنده زنده می خورند.

البته این کار یعنی بچه بازی. ترجمه اش می شود: "یکی پاک کن من رو برداشته ، پس منم دفترشو پاره می کنم". اگر ریش و پشم در آوردیم و شکممان گنده شد و قدمان بلند ، معنی اش این نیست که آدم بزرگی شده ایم . آدم بزرگ ، مثل آدم رفتار می کند، نه مثل بچه ها

آدم ها با قراردادهایشان زندگی می کنند. نه با اعتقاداتشان. اعتقاد مال زندگی یک نفره است که تو هستی و هیچ عامل زنده ی دیگری هم تاثیری در زندگیت ندارد. وقتی از خانه ات بیرون می روی، دیگر تنها نیستی. با یک آدم زنده ی دیگر مثل خودت که در تمام حقوقی که برای خودت قائل هستی، برابر است، روبه روی می شوی و ارتباط داری باید زندگی کنی.

دو آدم زنده که به سن قانونی رسیده اند و بزرگ شده اند، در ارتباط با هم نمی توانند با اعتقادات شخصی شان که با هم فرق می کند، زندگی کنند. باید قرارداد ببندند و به اعتقادات هم احترام بگذارند و به قراردادی که بسته اند عمل کنند. این بچه ها هستند که گاهی بازی را به هم می زنند و می زنند توی سر هم.

من با دو طرف این ماجرا حرف زدم.

گفت وگو با آن طرف

من: پسرم شما برای چی این ترانه رو خوندی؟

او: من آزادم عقیده م رو به هر شکلی که می خوام بگم

من: خب بله. شما آزادی عقیده ی خودتو به هر شکلی می خوای بگی، ولی کی به شما گفته حق داری در مورد عقیده ی یکی دیگه هم هر چی دلت خواست بگی ؟

او: من عقیده ش رو قبول ندارم.

من: خب شما قرار شد عقیده ی خودت رو به هر شکلی خواستی بگی. نه اینکه در مورد عقیده ی یکی دیگه که قبولش نداری حرف بزنی و بهش توهین کنی

او: من دارم نقدش می کنم

من: نقدش کن. هیچ اشکالی نداره نقد کنی. هیچ عقیده ای این قدر مقدس نیست که نقد نشه. ولی اونا می گن توهین کردی

او: من قبول ندارم. من توهین نکردم. من شکل حرف زدنم این طوریه

من: خب طبق همون عقیده ای که شما قبولش نداری و اونا قبولش دارن، این چیزایی که شما گفتی، برای اونا می شه توهین ... اونا هم این طوری حرف می زنن و فکر می کنن و می کشنت

او: اونا سی ساله به عقیده ی همه فحش می دن

من: کار خوبی می کنن؟

او: نه

من: خب شما که می گی کار خوبی نمی کنن . چرا همین کارو می کنی؟

او: عصبانی شدم ... پدر مردمو در آوردن با همین حرفاشون

من: خب اونا هم عصبانی شدن . می خوان بزنن بکشنت. مگه هر کی عصبانی شد باید هر کاری خواست بکنه؟

او: من ایستاده می میرم

من: خب شما ایستاده بمیری چه نفعی برای مردم که پدرشونو در آوردن داره؟

او: خب می فهمن اینا چه عقاید بدی دارن و چه کارای بدی می کنن

من: یعنی شما فکر می کنی مردم تا حالا نفهمیدن ... بعد حالا که شما آواز خوندی می فهمن؟ شما تا حالا کتابا و سخنرانیا و حرفای منتقدای اینا رو خوندی؟

او: نه... اینا رو کسی نمی خونه

من: آهان ... پس چون اینا رو کسی نمی خونه و دلش نمی خواد بخونه و امکان خوندنش رو نداره و شما هم نمی خوای کاری بکنی که بخونه و دلش بخواد بخونه و امکانش رو پیدا کنه و بفهمه ... آواز خوندی؟

او: بله ... می خواستم زود بگم همه بفهمن ... کسی حوصله ی کتاب خوندن نداره

من: آفرین ... آفرین.....

 

گفت وگو با این طرف

من: خب حاج آقا چرا اینقد عصبانی هستی؟

او: وامصیبتا ... واحسرتااا ...و اسلاماااا ... بنیان دین رو کندن

من: حاج آقا بنیان دین کجا بوده که کندنش ؟ کی کنده ؟ چرا کنده ؟ چطوری کنده ؟

او: همین از خدا بی خبر شیطان پرست مرتد کافر مهدورالدم ... توهین کرده به مقدسات

من: حاج آقا این که تا پونزده شونزده سالگی قاری قرآن بوده، تا همین چند سال پیش هم همین جا بوده ... چیکارش کردین رفته اون طرف کافر شده ؟

او: ما کاریش نکردیم ... آمریکا گولش زده

من: چطوری گولش زده؟

او: بهش گفتن هر غلطی دلش می خواد می تونه بکنه . موهاشو بلند کرده، لباس شیطانی پوشیده، آواز می خونه، ساز می زنه ، فسق و فجور می کنه

من: خب حاج آقا حالا که چیزی نشده، چهار تا بد و بیراه گفته ... شما که ماشالا صب تا شب دارید بد و بیراه می گید به بقیه؟

او: ما فرق داریم. ما به غیر از خودمون بد و بیراه می گیم . به کافرا می گیم.

من: حاج آقا مسلمون نیستن... آدم که هستن ... حالا قرآن نمی خونن . تورات و انجیل که می خونن ... حالا اصلا تورات و انجیل هم نخونن ... مگه خدا نگفته همه ی انسان ها با هم برابرن ، کسی نباید به کسی ظلم کنه ... همه باید به هم احترام بذارن

او: خدا گفته هر کی توهین کرد و از دین خارج شد، بکشینش ... ما هم می کشیمش

من: این قانونا مال هزار و چهارصد سال پیش بوده ... حالا دنیا عوض شده ... دیگه نمی شه آدما رو به این راحتی کشت. خیلی از این قانونا عوض شده ... شما خبر نداری ؟

او: قانون خدا عوض نمی شه ... حکم حکم خداست ... باید بکشیمش

من: حاج آقا ... می گم حالا که حکم ، حکم خداست و شما هم اینقد اصرار داری اجراش کنی، خدا چیزای دیگه هم گفته ... شما به همه ش عمل کردین که حالا به این رسیدین ؟

او: ما که نمی تونیم به همه ش عمل کنیم . ایشالا امام زمان که اومد، خودش به همه ش عمل می کنه ... ما فعلا به همین یکی عمل می کنیم که وقت نگذره

من: می گم حالا قتل و تجاوز و دزدی و خیانت در بیت المال و حق الناس مهم تره یا بدو بیراه گفتن؟

او: همه ش بده ... همه ش گناهه ... هرکی این کارا رو بکنه خدا می ندازدش جهنم

من: خب حاج آقا این همه قتل و تجاوز و دزدی و خیانت در بیت المال و حق الناس شد، چرا هیچی نگفتی؟ هیچ کاری نکردی ؟

او: خبرش به من نرسید ... من نفهمیدم ... کی ؟ کجا ؟ چطور ؟

من: ای بابا ... خبر این آهنگ از اون سر دنیا به شما رسید فتوا دادی ... خبر اینا رو نشنیدی همین بغل گوشت ؟

او: من پیر شدم ... گوشام سنگینه ... چی چی می گی ؟

من: هیچی حاج آقا ... طاعات و عباداتتون قبول

او: قبول خدا ایشالا